تبلیغات
یـــــه رج حـــــــــرف دل - ماجرای دماغ مبارک

درباره من مقالات من در آفتاب طراحی من در behance من در کتاب سیاه جیمیل من صفحه فیسبوک من صفحه گوگل پلاس من صفحه من در لینکداین فرش در آئینه ادبیات میرزا کارپت نگارخانه من rss نشریه طره من در تویتر ایمیل من در یاهو نگاشته های فیسبوکی

یه رج حرف دل

امـــــــروز:
دستـــــ نـــوشتهــــ

ماجرای دماغ مبارک

یکشنبه 10 آذر 1392 05:21 ق.ظ


چندتن از دوستان در پیام‌های متوالی و پیاپی سوالی را مطرح نمودند و درخواست عاجل داشتند نسبت به پاسخگویی اقدامی ضربتی انجام دهم که فی المجلس در این پست به این امر مهم می‌پردازم. و اما سوال. دوستان نکته سنج و درشت بین اینجانب نسبت به دماغ حقیر ایراداتی وارد نمودند که جز یکی وارد نیست. والا! چشه دماغ به این شکیلی! بنده از این لحاظ در کل یوم خانواده‌مان یک استثنا هستم. چون باقی خانواده در ویترین صورتشان به جای یک بینی نقلی یک هندوانه یا بادمجانی چیزی برای عرضه به خلق اله دارند و بنده در این بین یک استثنا هستم و خداییش پروردگار یک حال اساسی به بنده داده. هرچند در داخل پرانتز خدمتتون عرض کنم با این ارفاقی که به لحاظ ژنتیکی به بنده شده نمیدونم چرا هنوز قیافم شبیه جانونیه! بگذریم. سوالی مطرح شده و خوبیت نداره روی زمین بماند. خوب سوال است دیگر پیش می آید. دوستان مکرراً پرسیده‌اند این برجستگی روی بینی بنده ناشی از کدام پدیده طبیعی و یا احیاناً زیست محیطی می‌باشد. یا حتی اشاره‌ای شده این غنی سازی دماغ مبارک ربطی به انرژی هسته‌ای که این روزها با ظرافتـ ـی گویا حل شده ندارد یا دارد! که همین اول امر خدمتتون عرض کنم ذهنتان را بی خود مغشوش نفرمایید. قصه این بخش مضاف بر دماغ مبارک برمی‌گردد به گنگستربازی‌های دوره طفولیت که از بدِ روزگار، این همه جا نادیدنی داشتیم زد و دماغ مبارک دچار سانحه شد و خلاصه این شد که شد. شرح حادثه هم از این قرار است که کمدی داشتم و این کمد هم شیشه‌ای. نه آقا اجازه بده! با کله زدم تو شیشه کمد چیه! گفتم گنگستر بازی نگفتم شعبون بی مخ بازی که! عجب! بنده خیلی شیک در همان انفوان جوانی رفتم در کمد را باز کنم که نا غافل شیشه کمد از بالا به پایینی سر خورد و آنچه از دماغ بنده در آفساید بود و تازه اون موقع در سن رشد خودش هم بود و هنوز مقدار نا متنابهی از آن جای رشد و نمو داشت کلاً صافکاری شد. اوایل نسبت به این اتفاق بسیار غمگین و دل افسرده بودم که گوهر بزرگی! را از دست دادم و دیگر شبیه پدر جان نمی‌شوم ولی بعدها متوجه این نکته شدم چه اتفاق خوبی برایم رخ داد! چون اولاً این گوهر از آن دست گوهرهایی است که هرچه کوچکتر رضایتمندی مخاطبان بیشتر، ثانیاً دقیقاً بعد از این اتفاق دماغ بنده به رشد تصاعدی خودش ادامه نداد و تاکنون جز اون مقدار مضاعف که محل اشکال برخی دوستان و همراهان و نزدیکان شده چیز دیگری به این عنصر عمده ویترین صورت مبارک افزوده نشده. علی ای حال خدمت سروران و بزرگواران عارضم این غنی سازی یادگاری از یک شانس بزرگ است تا همیشه در خاطرم جاودانه بماند چی شد که امروز دماغم قد ناقوس کلیسای سن پیتر نیست.
پی نوشت: از خاطرات کودکی با 90 درصد دخل و تصرف :) حقیقتش در مجموعه گزارشات متأهلی به مقدار زیادی شائبه وجود داشت که ترجیح دادم قیدش را بزنم. می فرمائید شائبه چی!؟ شائبه داشت دیگه :))

نظرات

نویسنده : سید محمد مهدی میرزاامینی :::: ارسال شده در: خاطرات کودکی ، :::: برچسب ها: دماغ ، خاطرات کودکی ، :::: آخرین ویرایش: یکشنبه 10 آذر 1392 05:30 ق.ظ


نظرات: زارع
چه اتفاق تراژیکی..!
چ متن خوبی.
:)

پاسخ در تاریخ چهارشنبه 13 آذر 1392 02:45 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
عاشق تراژدی هستم
ممنون
:)
سید محمد مهدی میرزاامینی

نکویی‌چی
:)
و خداقوت

پاسخ در تاریخ سه شنبه 12 آذر 1392 11:52 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

ممنونم
:)
سید محمد مهدی میرزاامینی

باران سادات
سلام.....اول یه اعتراض به شما.....قبل از اعتراض تشکر بابت حضورتان در وب اینجانب.....
و اماواعتراض....جناب امینی مگه نگفته بودم هروی اپیدید بنده رو خبر کنید؟.


پاسخ در تاریخ سه شنبه 12 آذر 1392 11:35 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
ممنوم و برای دومی شرمسار
درود بر شما.
سید محمد مهدی میرزاامینی


عرضی نیست :)
فقط like.


پاسخ در تاریخ دوشنبه 11 آذر 1392 11:12 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

ممنون
:)
سید محمد مهدی میرزاامینی

م مثل شیشه ی آسمان
راستی اون خط بالا خیلی زیباست...فقط یه کم عجله در نوشتنش بکار بردین و این بد نیستا خیلی هم لذت بخشه.

پاسخ در تاریخ یکشنبه 10 آذر 1392 08:22 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

متشکرم بزرگوار
سید محمد مهدی میرزاامینی

م مثل شیشه ی آسمان
راستی چرا شما اعتماد به نفستون را عمل نمیکنین سرشو ببرید بالا؟(:
مرد که نباید بی خش و خوش باشه اونوقت میگن از دماغ فیل افتاده و بسیار روم به دیفال نازک نارنجیه.
والبته سوسول.(:
جالب بود ...دماغتون چاق باشه ایشالله.(:
جمله ی آخر اگه اطلاع ندارید میگم :قدیما به جای احوالپرسی و مرحمت بکار میرفته.شاید این جمله برای شما خیلی بکار رفته(:.

پاسخ در تاریخ یکشنبه 10 آذر 1392 08:21 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
کار از عمل و این ها گذشته :)
ممنونم از حضور و نظرتون.
سید محمد مهدی میرزاامینی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




درباره من مقالات من در آفتاب طراحی من در behance من در کتاب سیاه جیمیل من صفحه فیسبوک من صفحه گوگل پلاس من صفحه من در لینکداین فرش در آئینه ادبیات میرزا کارپت نگارخانه من rss نشریه طره من در تویتر ایمیل من در یاهو نگاشته های فیسبوکی