تبلیغات
یـــــه رج حـــــــــرف دل - آقا تقی زیر قولش نزده بود

درباره من مقالات من در آفتاب طراحی من در behance من در کتاب سیاه جیمیل من صفحه فیسبوک من صفحه گوگل پلاس من صفحه من در لینکداین فرش در آئینه ادبیات میرزا کارپت نگارخانه من rss نشریه طره من در تویتر ایمیل من در یاهو نگاشته های فیسبوکی

یه رج حرف دل

امـــــــروز:
دستـــــ نـــوشتهــــ

آقا تقی زیر قولش نزده بود

چهارشنبه 13 آذر 1392 04:50 ب.ظ


یادم میاد کنار خونمون یه اسباب بازی فروشی که نه! یک جایی بود اسباب بازی هم داشت. تو ویترینش یک تریلی پلاستیکی قرمز و زرد بود. اون موقع ها عشقم اون ماشینه بود. دوست داشتم اون ماشینو یه جوری بخرم. هر روز که میگذشت نگرانیم بیشتر میشد که نکنه یکی بیاد و اون ماشینه را بخره و ببره. بعضی شب ها خواب می دیدم که ماشینه تو ویترین نیست. دلم میگرفت. برام مثل کابوس شده بود. از اون بچه هایی هم نبودم که نق بزنم من اینو میخوام و انقدر گریه کنم تا به اون چیزی که میخوام برسم. اما باید یه کاری میکردم. هر روز که از جلوی مغازه رد میشدم و ماشینو میدیدم تا حدودی خیالم راحت میشد و همون موقع بازم فکر میکردم چکار کنم! دلشوره فروخته شدن ماشین بالاخره کاری کرد که یه فکری به سرم بزنه. صاحب اون مغازه آقا تقی بود. یه روز به دور از چشم مامان رفتم تو مغازه. قدم به پیشخون نمیرسید. رفتم جلو. سلام کردم. آقا تقی برای این که منو ببینه اومد و خم شد رو ویترین گفت چی شده عمو جون؟ چی میخواهی؟ هول شدم. حرف هایی که آماده کرده بودم بهش بگم رو یادم رفت. نفس هام تند شده بود. با دستم اشاره کردم به ویترینی که یک طرفش تو خیابون بود رفتم جلوتر که دقیقاً اشاره به همون ماشین کرده باشم گفتم این! گفت این چی؟! اون ماشینو میخواهی؟ تند گفتم نه! ولی این ماشینو نفروشید. سری تکون داد و کمی لبخند زد بی این که چیزی بگه من سریع آب دهانم را قورت دادم و گفتم شما اینو نفروشید بابام یه روز میاد ازتون برای من میخردش. لبخندش بیشتر شد و گفت باشه عمو جون...
از اون به بعد خیالم راحت تر بود. اصلاً حس میکردم که ماشین مال منه فقط به جای کمد من تو ویترین مغازه آقا تقیه. چند وقتی می گذشت و سرخوش همین حس بودم. زمستون بود و برف می اومد. مادرم دستم را گرفته بود و از نونوایی بر میگشتیم. هوا خیلی سرد بود. همین که به مغازه آقا تقی رسیدیم سعی کردم که با یک نیم نگاهی به ماشین قشنگم با خیال راحت برم خونه. سرم را چرخاندم توی ویترین جای چیزی خالی بود. هراس همه وجودمو گرفت. دستم را سفت از دست مادرم کشیدم و میخکوب شدم جلوی ویترین. سراسیمه همه جای ویترین را دید زدم. نه! نبود!! مادرم عصبانی شد که در این سرما چیو نگاه میکنم. همه امیدم رفته بود. ماشینم نبود. آقا تقی زیر قولش زده بود. دلم می خواست گریه کنم مثل بقیه بچه ها پا بکوبم به زمین و زمین و زمان را به هم بدوزم ... اما نکردم. با کلی غر غر مامان دستم را محکم گرفت و رفتیم. جلوی در که رسیدیم برای این که کلید را در قفل در بیاندازد نان ها را به من داد. از پله ها بالا می رفتم و بخار نون لواش تازه هنوز بلند بود. قبل از این که به در خونمون که طبقه دوم بود برسم قامت پدرم همه چارچوب را پوشاند. نمیخواستم نگاهش کنم. از توی چارچوب کنار رفت و من وارد خونه شدم. ماشین قرمز و زرد من توی تاقچه بود! نون ها را زمین انداختم و زود پریدم کنار تاقچه به زور دستم را به کیسه محافظش رساندم و ماشین خودم را در آغوش گرفتم. آقا تقی زیر قولش نزده بود.

پی نوشت: از مجموعه خاطرات کودکی با یک پایان خوش. نیمه دوم ساخته ذهن خودم بود :)

نظرات

نویسنده : سید محمد مهدی میرزاامینی :::: ارسال شده در: خاطرات کودکی ، :::: برچسب ها: آرزوها ، آقا تقی ، اسباب بازی کودکی ام ، :::: آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 آذر 1392 06:53 ب.ظ


نظرات: زهرابختیاری نژاد
سلام
بااحترام دعوتید به یک شعرسپید

پاسخ در تاریخ یکشنبه 24 آذر 1392 05:33 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

smollakochekian
درود بر شما آقای میرزا امینی مثل همیشه داستان ها رو زیبا به تصویر میکشید و آدم رو به دوران کودکی خودش میبرید
باید آفرین گفت بهتون
بدرود

پاسخ در تاریخ چهارشنبه 20 آذر 1392 11:03 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
ممنونم از حضورتون بزرگوار
موفق و پیروز باشید
سید محمد مهدی میرزاامینی

م مثل شیشه ی آسمان
سلام...
آخی منم همچین داستانی داشتم تو بچگی نه با کامیون و اسباب بازی بلکه برای جامدادی...از اون مدلاش که دکمه داشت.
جالبه که وقتی دیدم خریدن جامدادی محال شد خودم شروع به ساختن جامدادی کردم.حالا نوع دکمه دارش نه بلکه چوبی.
هییییییییییی...منو بردید به کودکی.
راستی بیایید از اون ورا...البته اگه وقت داشتین.(:
واینکه منم پستای قبلی را پیدانمیکنم.

پاسخ در تاریخ سه شنبه 19 آذر 1392 07:25 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
من که کلاً تو کودکی موندم:)
هنوز هم کم کارهای بچه گانه نمیکنم.
چشم حتماً
وقتی صفحه اصلی را بازکنید زیر پست اصلی شماره صفحات قبلی هست روی عدد دو کلیک کنید پست قبلی میاد. روی عدد سه کلیک کنید دوتا پست قبلی.البته وقتی در بخش نظرات هستید اون عدد ها دیده نمیشه باید روی نوشته یه رج حرف دل که بالا هست کلیک کنید بعد که عدد ها اومد روی صفحات قبلی را ببینید :)

از حضور و نظرتون ممنونم بزرگوار
سید محمد مهدی میرزاامینی

میلاد
سلام
داستان جالبی بود. اما اگر قسمت دوم مثل قسمت اول پیش میرفت جالب تر میشد. حالا من هم یه سوال دارم خودتون به پدرتون گفتید؟ یا اتفاقی بوده؟

پاسخ در تاریخ شنبه 16 آذر 1392 09:25 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
ممنونم. اتفاقی بود
سید محمد مهدی میرزاامینی

نکویی‌چی
راستی نگید که خودتون گفته بودید چون من بعد از اینکه نظر گذاشتم پی نوشت رو خوندم.

پاسخ در تاریخ پنجشنبه 14 آذر 1392 10:04 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

من جرات نمیکنم به شما حرفی بزنم
:)
سید محمد مهدی میرزاامینی

نکویی‌چی
سلام،
اولین جمله‌ای که بعد از خوندن این داستان گفتم این بود:" چقدر شخصیت این بچه شبیه خودشه"
دومین جمله هم این بود:" احتمالا این داستان واقعیه..."
اینجاست که می‌گم نوشته‌های هیچ کسی از خودش دور نیست.
خوشحالم که برگشتید به داستان‌گویی
زیبا بود و خدا قوت

پاسخ در تاریخ پنجشنبه 14 آذر 1392 09:59 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
چقدر خوشحال شدم خانم دکتر
اول از این نظر که حس کردم هنوز کودکیم در من هست.
دوم از این نظر که هنوز نوشته های منو میخوانید.

درود بر شما
سید محمد مهدی میرزاامینی

باران سادات
اخیییییییییییی....چقدر نمکی.......
فقط یه سعال؟؟؟؟ نیمه دوم دیقن از کوجا بود؟؟؟
یه سوال دیگه اونم اینکه پسته قبلی رو چجوری باید پیدا کنیم؟؟؟

پاسخ در تاریخ پنجشنبه 14 آذر 1392 04:59 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
نیمه دوم از اونجایی که توی سرما مهدی وایساده جلوی ویترین و میبینه ماشین نیست شروع میشه. یعنی اتفاقات بعد از اون تخیلی بود.
پایین صفحه عدد دو را بزنید
:)
سید محمد مهدی میرزاامینی

زارع
خیلی خوب بود :)
ولی من نیمه اول داستانو بیشتر دوست داشتم.نیمه دومش خیلی تخیلی بود دیگه.
مثلا سوال پیش میاد که اقا تقی بابای شمارو میشناخته بعد باهم هماهنگ کرده بودن؟خوب اگه اینجوری بوده چرا بعد این همه وقت باباتون اون ماشینو خریده..؟ی جاش میلنگه.
البته ب نظرم قسمت اخر داستانو خیلی یهویی تموم کردین.هیجانی نداره داستان..میشد رو اونجا ک دیدین ماشین تو ویترین نیست بیشتر مانور بدین تا هیجانش بره بالا.چون نصفش ساختگی بود میشد بیشتر بهش پرداخت.


پاسخ در تاریخ پنجشنبه 14 آذر 1392 04:28 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
ممنون
میشناخته اما نه اونجوری. به هر حال کاسب محل بوده دیگه. یه موقعیتی پیش اومده و دیده و گفته احتمالاً. طول کشیدنش احتمالاً برای این بوده که شاید آ تقی یادش رفته بوده. احتمالش هست دیگه.
خیلی دوست داشتم اون صحنه ای که مهدی جلوی ویترین وایساده زیر برف و از دهنش بخار بیرون میاد و دستهاشو مشت کرده از ناراحتی و خیره شده به ویترین و میبینه دیگه اون ماشین نیست را تصویر سازی کنم و همونجا این خاطره تموم بشه و عنوانش هم بشه آقا تقی زیر قولش زد ...

ممنونم.
سید محمد مهدی میرزاامینی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




درباره من مقالات من در آفتاب طراحی من در behance من در کتاب سیاه جیمیل من صفحه فیسبوک من صفحه گوگل پلاس من صفحه من در لینکداین فرش در آئینه ادبیات میرزا کارپت نگارخانه من rss نشریه طره من در تویتر ایمیل من در یاهو نگاشته های فیسبوکی