تبلیغات
یـــــه رج حـــــــــرف دل - کِرمی که عشق نخورد

درباره من مقالات من در آفتاب طراحی من در behance من در کتاب سیاه جیمیل من صفحه فیسبوک من صفحه گوگل پلاس من صفحه من در لینکداین فرش در آئینه ادبیات میرزا کارپت نگارخانه من rss نشریه طره من در تویتر ایمیل من در یاهو نگاشته های فیسبوکی

یه رج حرف دل

امـــــــروز:
دستـــــ نـــوشتهــــ

کِرمی که عشق نخورد

دوشنبه 4 شهریور 1392 11:58 ب.ظ


عشق به نیمه رسید و گرم شد هوا. دنبال سایه محبتی سیب درختی پیدا شد از قضا. در چُرت عشقگاه کِرمی فرود آمد بی‌صدا! کرم نظاره‌ای کرد و چنین گفت مرا: گر نیوتونی این سیب کال است نیاید فرود حالا! کرم را گفتم عاشقم! گرمی عشق حیران کرده مرا. کرم گفت این سیب کال است و سرخ نیست که به کار آید عاشقان را. کرم که دید حال نزار مرا چشمش برقی زد و گفت: گر مغزت به من دهی فارغ کنم تورا از عشق هر دو دنیا! لاجرم کرم آن سیب رها کرد و لانه گزید مغز مرا. هر بادی که وزید بُرد ذره‌ای از هوش و حواس مرا. کرم می‌خورد ذره ذره مغز مرا تا که به عشق رسید  فریاد بر آورد رها کن مرا! رها کن مرا!

خدا نــ سیب نکند اِشــغ‌هایی که چو کــــرمی می‌دضدد حوش و هواص از رخ شیدای عادما!

پی نوشت: خیلی مسخره است به نظر خودم:). چند وقت پیش نوشتم امروز دوباره سر یه جریانی دیدمش و همونطوری اصلاح نکرده گذاشتم ببینم نظرتون چیه؟ امیدی هست عایا :)


نظر

نویسنده : سید محمد مهدی میرزاامینی :::: ارسال شده در: دردنامه ها ، :::: برچسب ها: کرم ، عشق ، :::: آخرین ویرایش: سه شنبه 5 شهریور 1392 12:01 ق.ظ


نظرات: منیره
سلام
خیلی جالب بود مرحبا استاد نمی دونستم داستانم می نویسید...
موفق باشید.

پاسخ در تاریخ جمعه 8 شهریور 1392 03:41 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
ممنونم. شما همچنان به حقیر لطف دارید.
:)
پیروز باشید
سید محمد مهدی میرزاامینی

شاپرک
من هم در دوران دانشجویی در این سبک ها می نوشتم...
خوشمان امد ... یاد ایام قدیم کردم.

پاسخ در تاریخ چهارشنبه 6 شهریور 1392 11:21 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
ممنونم
سید محمد مهدی میرزاامینی

سایه
ایشالا بعدا بهتر میشه!

پاسخ در تاریخ سه شنبه 5 شهریور 1392 05:01 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سپاس
سید محمد مهدی میرزاامینی

آ...دل...ه
منم متأسفانه دوتا سررسید قدمی گم کردم):
شیرینیِ زیادی ، دلِ آدمو میزنه ، گاهی هم باید تلخی هارو ، شعر و خاطره کرد! (این جمله رو هم بادستخط قشنگ خودتون بنویسید لطفاً ، و بگید حساب این سفارش ما تاالان چقد شده)

از مستور 3تا کتاب خوندم ، یکی شو نفهمیدم ، یکی ش توی ذهنم نمونده اصلاً؛ ولی اون یکی‌شو دوست داشتم.

من معتقدم "وزن" ، شعرِ خیلی از آدمهای خلّاق رو خراب میکنه . شما همین بی وزن ،گفتنتون ، شیواتر و شاعرانه تره.

اون جمله رو هم اصلاح کنید به یکی از دوشکل زیر:
همیشه امید هست،ولی امیدی که اینجا هست، خیلی بیشتره از امیدی که همیشه هست
همیشه امید هست،ولی امیدی که اینجا هست، خیلی بیشتر از امیدیه که همیشه هست
حلّه یا بازم باید رمزگشایی بشه؟ (ولی این خطاطی رو به حساب من نذاریدا ! بمن چه، خودتون نوشتید!)


پاسخ در تاریخ سه شنبه 5 شهریور 1392 06:12 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
شما خوشمزه مینویسید هم اونهایی که مینویسید هم نقدها و نظرهاتون. خوشمزه نوشتن هم یعنی گاهی شیرینه گاهی شوره گاهی ملسه گاهی هم تلخه مثل قهوه یا چایی اما خوشمزه است و دوست دارم. این از این.
من خیلی کم شعر خوندم. والان یکی بهم بگه یه شعر از حفظ بخون به جون خودم بلد نیستم. حتی اونهایی که با هزار مکافات ابتدایی حفظ کرده بودم! و زیاد هم دایره کلماتم گسترده نیست. قبلاً یعنی شروع نوشتنو با متون تخصصی و صد در صد علمی و ایضاً پژوهشی و گزارش های خبری و تحلیلی شروع کردم که به مرحمت وبلاگ ترنج کاری از سرکار خانم آرزو آقابابائیان فهمیدم میشه اینطوری هم نوشت و باقی قضایا!
القصه الان واقعاً از نظراتتون استفاده میکنم. و خوشحالم که بر روی نویسه های من نقد و نظر مینویسید. و افتخاری بالاتر از این برای یک قلم به دست وب نگار!
این رمز گشائی یه کم زمان میبره و جمله مشکلی نداره اگرم داره من نفهمیدم. از یک منظر دیگه به قضیه نگاه کردم و یه برداشت دیگه که تا خوانش تازه خودم را از اون نگم رمزگشاییش ناممکنه.
اینم بگم از وجنات شما کاملاً هویدا بود که دستی بس عظیم بر شعر و شاعری و به خصوص وزن و عروض دارید.
لبریز از شعر باشید.
سید محمد مهدی میرزاامینی

آ...دل...ه
پایان این شعرتون رو خیلی دوست داشتم
و همینطور جمله ی پایانی رو

از سوژه ی انتخابی هم خیلی خوشم اومد که راست کار شما داستان نویساست

همیشه امید هست
ولی امیدی که اینجا هست، خیلی بیشتره از امیدیه که همیشه هست
موفق باشید

پاسخ در تاریخ سه شنبه 5 شهریور 1392 01:23 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

این شعر بود!
واخعن!
من یکی دوتا سررسید قدیمی داشتم اگر پیداشون کنم تو انوها چیزای جالبی نوشتم که بعضیهاش یادمه بعضیهاش نه. خیلی از این هایی که اینجا نوشتم بهتره. امیدوارم پیداش کنم. برای یه دوران شیرینه که آخرش تلخ شد مثل ته خیار. یعنی اگر حواسم میبود تلخ نمیشد :)
بگذریم
آخر این وام گرفته از آخرین نامه داستان کشتار مصطفی مستور بود. البته میدونم خیلی بی ربط بود اما خوب من تحت تاثیر اون اینجوری تمومش کردم. من دیدم که مشکل وزن شعرهایی که من مشکلی توش نمیبینم را میگیرید. اما اینجا با من کنار میایید بابت این هم یه تشکر و یک :(
خیلی ممنونم به هر حال

اما از همه مهمتر:

این جمله آخرتون را با ساعت و تاریخ و همچنین شرح شبی که بر من گذشت را با دست خط خودم یادداشت کردم که شاید یه روزی یه جایی (شاید همینجا) رو کردم و کلی خندیدیم :) و البته درس عبرتی شد برای سایرین :)) خیلی رمزی بود ایشالا رمز گشایی بشه!

از این که این بچه قلم به دست را در نوشتن دلداری می دهید و تشویق میکنید هم خیلی ممنونم.
سپاس
سید محمد مهدی میرزاامینی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




درباره من مقالات من در آفتاب طراحی من در behance من در کتاب سیاه جیمیل من صفحه فیسبوک من صفحه گوگل پلاس من صفحه من در لینکداین فرش در آئینه ادبیات میرزا کارپت نگارخانه من rss نشریه طره من در تویتر ایمیل من در یاهو نگاشته های فیسبوکی