تبلیغات
یـــــه رج حـــــــــرف دل - مجموعه گزارشات متأهلی: غذای سرد

درباره من مقالات من در آفتاب طراحی من در behance من در کتاب سیاه جیمیل من صفحه فیسبوک من صفحه گوگل پلاس من صفحه من در لینکداین فرش در آئینه ادبیات میرزا کارپت نگارخانه من rss نشریه طره من در تویتر ایمیل من در یاهو نگاشته های فیسبوکی

یه رج حرف دل

امـــــــروز:
دستـــــ نـــوشتهــــ

مجموعه گزارشات متأهلی: غذای سرد

شنبه 2 شهریور 1392 01:31 ق.ظ


جرینگ جرینگ کلید میخوره به سکه های توی جیبم. کلیدو میندازم توی قفل در. دوبار به چپ و یه بار به راست می‌چرخونم. قلقش اینه. واحد چهار، طبقه چهار. آسانسور؟ خراب! بدتر از این برای ته یک روز سخت چی میشه! دینگ دینگ. میدونم توی خونه روی راحتی لم داده داره کانال‌های تلویزیونو می‌شماره یا داره جدول‌هایی که ده بار حلش کرده ـو حل می‌کنه اما نمیاد درو باز کنه. دوباره کلید. غیژژژژژژژ دیشب هم همین موقع به خودم گفتم یه روغن چرخ بگیرم اما امشب دوباره واگویه دیشبو با خودم تکرار می‌کنم. قبل از این که صداش سکوت خونه را متشنج کنه جورابامو در میارمو میندازم تو جا جورابی. کفش‌ها برعکس تو جا کفشی و کیف توی کمد. پنج قدم به جلو در فاصله یک متری مینا روبروی ورودی آشپزخونه: سلام. خمیازه‌ای می‌کشه از اون‌هایی که محال یاد اسب آبی نیوفتید سـ ـ ـ ـ لـ ـ ـ ـ ـا م. من که نفهمیدم چی گفت. میرم تو آشپزخونه. با صدای لیوان کریستال که به بقیه ظرف‌ها میخوره حواسمو جمع می‌کنم که خاطره شکستن لیوان دوسال پیش تکرار نشه. می‌رم به سمت آب سرد کن. صدای جریان آب یه کم خُنکم می‌کنه. چندتا قند توی لیوان میریزم و با قاشقی که صبح چاییمو باهاش شیرین کردم به همش میزنم. صدای جرینگ جرینگ قاشق و کریستال حکایتی میشه برای من. تندتر به هم میزنم. روی آب کمی کف می‌مونه و من خیره میشم بهش. چرخش کف روی آب ... لیوان کریستالو محکم با دست چپم فشار میدمو با چند بار بالا و پایین بردن دستم دیگه جز بلورهای قند حل نشده چیزی تهش نمیمونه. چون هنوز خُنکه همچنان توی دستم فشارش می‌دم. خم می‌شم روی اُپن و آرنج‌هامو تکیه گاهم می‌کنم. با دست راست کنترلو روی اُپن سروتَه میکنم و انگشتمو می‌کشم رو کلید پاور. از صدای زیادش می‌فهمم باز یه فیلم ترسناک تلویزیون نشون داده. مجری تلویزیون یه آدمِ کچله نمیدونم رو کلش چکار کردن که نور پرژکتور تو چشمم نمی‌زنه. همین که میام بیشتر به کله و کچلی و پرژکتور فکر کنم مینا مجله جدولو سر میده رو میزو بعد پاهاشم میزاره رو میز و دست‌هاشو به حالت پروانه میزاره زیر سرش. بعد با حس ناله‌ای از اون صداهایی که از ته چاه درمیاد می‌گه چه جدول مسخره‌ای! بعدِ یه مکث کوتاه می‌گم: چطور؟ پوزخندی میزنه و میگه همشو حل کردم. منم یه پوزخند می‌زنم و پیش خودم می‌گم اگر منم 4 سال تو خونه نشسته بودمو نذاشته بودم جدولی از دستم در بره خوب معلومه همشو حل می‌کردم. تقصیر طراح جدول چیه! وقتی دوباره مرور می‌کنم چطور جدول برای مینا مسخره شده دوباره لبم ناخودآگاه به شکل پوزخند منحنی می‌شه. سردی لیوان توی دستم تموم شد. برمی‌گردم و پشتمو به اُپن می‌کنم و به بلورهای قند کف لیوان نگاه می‌کنم. به خودم میگم هرچند این قند همونقدر شیرینه که اولش بود اما ما میریزیمش دور. مثل زندگی الان من. صدای مینا که داره میره تو اتاق خواب بهم میگه الویه گرفتم تو یخچاله. تلویزیونو یادت نره خاموش کنی. عجب زندگی وارونه‌ای شده. سردی لیوانو دوست دارم اما گرم میشه. قند شیرینم حل نمیشه و غذایی که سرد باید بخورم... .
پی نوشت: این مجموعه صرفاً برای دست گرمی و تمرین به قالب کلمات و جملات درآمده و واقعیت خارجی ندارد و برگرفته از تخیلات این بنده حقیر قلم به دست میباشد. نام ها و نسبت ها هم کاملاً تصادفی است.

نظر

نویسنده : سید محمد مهدی میرزاامینی :::: ارسال شده در: مجموعه گزارشات متأهلی ، :::: برچسب ها: مجموعه گزارشات متأهلی ، غذای سرد ، :::: آخرین ویرایش: - -


نظرات: زهرا ز
من بزرگوار طبق عادت مالوفم وبلاگ جدید ک پیدا میکنم،سر وته میخوانمش.یعنی از آخر به اول.
این وبلاگتونو ندیده بودم!رو یه وبلاگ دیگه کامنت گذاشته بودم اگه یادتون باشه.الحق ک قلم خوبی دارید در نگارش آثار تخیلی!
پرداخت جزییات بسیار خوب است و همینطور فضاسازی.چینش کلمات و روانی (منظور دیوانه نیست)متن رو خیلی دوست داشتم.
ولی یه انتقاد کوچیک...شخصیت پردازی ضعیف بود جسارتا.میتونید برای شخصیت ها یه عقبه ای توی ذهنتون متصور شید ک رفتاراشون باور پذیر تر باشه.مثلا اینجا کاملا یه طرفه ب قاضی رفتید و مینا رو ترور شخصیتی کردید :دی
من اعلام خطر می کنم ک اگر بخوایید ب همین منوال داستانهاتونو ادامه بدید،سرانجام روزی صدای جمعیت اوناس رو درمیاورید.پس ب نظرم بهتره ک آدمها قضاوت نشن تو داستانهاتون حتی اگر ب شیوه اول شخص قصه رو روایت میکنید.(نظر شخصی)...
_میتونید رجوع کنید ب شیوه روایی اصغر فرهادی
چقد حرف زدم! :)



پاسخ در تاریخ چهارشنبه 13 شهریور 1392 11:29 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

خیلی کار خوبی میکنید
من هم جوگیر یکی دو تا وبلاگ ندارم که
به تعداد بچه های بابام وبلاگ دارم و به تعداد زن هاش سایت :))
در مورد نقدتون هم بگم حرف حساب جواب نداره.
درست میفرمائید. فعلاً تجربه میکنم. فقط نمیدونم از این تجربه ها کی قراره استفاده کنم :)
شما هرچقدر هم حرف بزنید حرف خوب میزنید پس این خوبی را دریغ نکنید
سپاس بی کران
سید محمد مهدی میرزاامینی

زینب حسین پور
قوت نوشته های شما ، اول از همه مربوط به فضاسازی هاست . فضاسازی های خوب ، منظم ، و غیرقایل حذف ؛ هیچ جمله ای در این داستان اضافی نبود . به گمانم بعد از داستان های طنزتان ، این چندمین داستانی بود که بار طنز نداشت ، که این هم خیلی خوب است . عالی ست . چون وقتی از مجموعه گزارشات متاهلی داستان می نویسیم تبعا پر است از طنز و درام ؛ چرا که زندگی پر است از غصه و غم . و این رویکرد شما برای نوشتن از همه ی این واقعیت ها ، داستان ها را از یک سویه نگری نجات می دهد . در مورد داستان ها، فقط یک انتقاد کوچک تر دارم ، که شاید عجولانه باشد و باید همچنان صبر کنم تا تنوع بیشتری در این زمینه ببینم . و آن هم شخصیت پردازی هاست . شما به عنوان نویسنده ی این نوشته ها یک مرد هستید ، و اتفاقا یک مرد خوب ، اکثر شخصیت پردازی های مربوط به شوهران این داستان ها ، مثبت بوده ، افرادی که شاید تنها گناهشان نگذاشتن یک جفت جوراب در جای جورابی باشد ، شوهرانی که مظلوم اند ، گیر افتاده اند میان فاضی سردی که زنانشان برایشان ایجاد کرده اند ، یا امثال این ، و ویژگی مشترک بیشتر زنان داستان هایتان ، ایراد گرفتن های مدام و یک نوعی سردی یا بی تفاوتی بوده ، و اگر مجموعا نگاه کنیم ، با توصیفات شما ، هیچ مردی از زن های توی داستان خوشش نمی آید ، این اتفاق بخشی از واقعیت است . درست است که ما همچنین همسرانی را زیاد میبینیم . اما آیا تمام واقعیت همین است ؟آیا هیچ زنی نیست که آدمِ خوبِ داستان شما باشد ؟

پاسخ در تاریخ دوشنبه 4 شهریور 1392 01:28 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام. من تسلیمم. در مقابل خانم ها من گردنم باریک تر از یک نخ گونی است.
اون بخش خوبشو خیلی تعریف کردید و قدری گنده شدم! :) ممنونم.
اما در مورد مظلوم نمایی مردان باید بگم خوب قدریش طبیعیه. قدریش هم خوب نا سلامتی بنده در طایفه ذکور هستم و باید مقداری سنگ هم صنفان خودمو به سینه بزنم و اون مقداریش هم که حق با شماست و صحیح است به تلافی جنبش فمنیسم :)) است.
اعتراف میکنم که تو رابطه ها یک طرفه بودم. انشاالله متاهل شدم (بلند بگو ایشالا) :)) یه کم به خانم محترم زور میگم دلم براش بسوزه بعد داستانشو مینویسم!
خوب فکری کردم نه :)
خیلی خیلی زیاد ممنونم از وقت و دقت و حوصله ای که برای مطالعه داستان و نوشتن نظر به خرج دادید. جداً و جدای از هر شوخی استفاده کردم.
پیروز و سلامت باشید
سپاس
سید محمد مهدی میرزاامینی

آ...دل...ه
شما همه ی داستاناتون این همه پیشینه ی نانوشته دارن؟ فکرنمیکنید مدیون خواننده ها بشید؟
والّا!
.
اتفاقن همکلاسی برادر من با یه دختره رقابت داشت
بعد رفت دختره رو گرفت
نقشه ش این بود که چون شنیده بود دخترا بعدازدواج درسشون ضعیف میشه و پسرا قوی؛ میخواست ازاین روش به شاگرد اولی برسه
که بابای دختره انقدر پسره رو کچل کرد که زد و اون ترم ، داداشم شاگرداول شد

خلاصه ازدواج اینا اگه برای خودشون آب نداشت واسه داداشم نون داشت ، اون ترم شهریه خوابگاه نداد

پاسخ در تاریخ دوشنبه 4 شهریور 1392 01:24 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

خوب خداروشکر.
پس باید بگم هرچی برای من داستانه برای شما خاطره است!
:)
الحق یار دبستانی نکویی چی هستید :))
سید محمد مهدی میرزاامینی

میلاد
سلام استاد
خوبید
داستانتون بسیار خوب بود و صویر سازی عالی به طوری که می شد لحظات رو تو ذهن تجسم کرد.
مث همیشه.
وبلاگتون برام بسیار جذاب و جالبه.
امیدوارم شاهد مابقی دستنوشته هایتان باشم

پاسخ در تاریخ دوشنبه 4 شهریور 1392 10:05 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
تو یکی جان من نگو استاد.
ارزش استاد در ذهنم از ارزش پول ایران در این مدت سقوطش به مراتب بیشتر بوده انقدر که به من گفتند استاد!
ممنونم میلاد جان.
این نیز بگذرد که گذشتنش نیکوتر است.
سپـــــــــــاـس
سید محمد مهدی میرزاامینی

آ...دل...ه
اونوقت این مینا دچار روزمرگی نمیشه؟
همه ی دوستای من بعد ازدواج دچارش شدن ، تازه بااینکه غذاشونم خودشون درست میکنن و یکی از تفریحاتشون همین غذادرست کردنه
مسئولین رسیدگی کنن لطفن . چرا این مینا اینجوریه؟!

پاسخ در تاریخ دوشنبه 4 شهریور 1392 03:05 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
خوبید؟ شما که عمراً مبتلا نمیشید. میشینید خونه دیوان شعر می نویسید وبلاگ هاتونو سایت می کنید و ...
برای این مینا و علی داستان بزرگی داشتم. (بزرگ را داشتید)
انقدر بگم این دو در دوره دانشجویی رقیب سرسخت هم بودند که پسر طفل معصوم نهایتاً شکست میخوره (رقیب تحصیلی) این رقابت و جنب و جوش نهایتاً به ازدواج میرسه. و مینا که انگار همه تلاشش بدست آوردن علی بوده بعد ازدواج دیگه اون اشتیاق و انگیزه را نداشته. زندگی معمولی داشتن. اما مینا حس میکنه توی بازار کار حرفی برای گفتن نداره و انگار دوست داشته همیشه رقیب علی بمونه و البته پیروز تا همسرش.
نمیدونم یه همچین پیشینه ای براشون داشتم و این شد

ممنونم که آمدید مثل همیشه.
سید محمد مهدی میرزاامینی

فرتاش
غمناک بود :( دلم گرفته بود با خوندن این داستان بدتر شد...

پاسخ در تاریخ شنبه 2 شهریور 1392 09:37 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
عجب!
چه میشه کرد زندگی بالا و پایین داره دیگه. اگر گاهی دلمون میگیره نشونه اینه که شاید میخواد دلمون به زودی باز بشه. خدا را چه دیدید.
آرزو میکنم همیشه دلتون شاد باشه
خلاصه ببخشید
از این که منو میخونید هم ممنونم
درود
سید محمد مهدی میرزاامینی

وحید...
خرسند میشوم از وبلاگم بازدید کنید.
وبلاگ صراط با هدف گسترش آگاهی مردم
درزمینه مهدویت و آماده سازی افکار مردم برای ظهور با مطالب و مقاله های گوناگون قدم در راه نهاده است.
آدرس وبلاگ:serat-blog.mihanblog.com
ایمیل وبلاگ:serat@mailfa.com
موفق و سربلند باشید


پاسخ در تاریخ شنبه 2 شهریور 1392 07:47 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

نکویی‌چی
سلام استاد
جالب بود، همه چیزو با جزئیات گفتید، تجسمش راحت بود.
ولی چه زندگی سختی...
از تبریک هم ممنون ولی خب من که دکتر نیستم! هیچ وقتم دوست نداشتم بشم.
خداقوت

پاسخ در تاریخ شنبه 2 شهریور 1392 04:34 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام بزرگوار
ممنونم
زندگی بعضی وقت ها خوب سخت میشه دیگه
:)
سید محمد مهدی میرزاامینی

مینا
سلام....البته همه ی میناها اینطور نیستنا!
باید دید چرا چهارساله بیرون نرفته...؟
بنظرم باید ریشه یابی بشه....
ولی داستان جالبی بود با اینکه خیلی سرد بود.احساس ناامیدی را بخوبی به تصویر کشیدید...موفق باشید.

پاسخ در تاریخ شنبه 2 شهریور 1392 12:28 ب.ظ به شرح زیر ارسال شده

سلام
قطعاً همینطوره. مخصوصاً مینا خانم هایی که من میشناسم :)
ممنونم از حضور و نظرتون

سید محمد مهدی میرزاامینی

یا زهرا مددی...
حضرت زهرا سلام الله علیها:

من اصعد الی الله خالص عبادته اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته؛
کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد ؛ پروردگار بزرگ برترین مصلحت را به سویش فرو خواهد فرستاد.
بحار الانوار؛ ج 70 ؛ ص 249

التماس دعای فرج
یا مهدی

پاسخ در تاریخ شنبه 2 شهریور 1392 08:11 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

شاه بیت
الویه رو دوس دارم..ولی بیرونیش رو هرگز!
یاد صدای غیژژژه ی فر و مایکروفر و در اتاق و... افتادم! وای خدای من باید درستشون کنم!

پاسخ در تاریخ شنبه 2 شهریور 1392 06:32 ق.ظ به شرح زیر ارسال شده

:)
سید محمد مهدی میرزاامینی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




درباره من مقالات من در آفتاب طراحی من در behance من در کتاب سیاه جیمیل من صفحه فیسبوک من صفحه گوگل پلاس من صفحه من در لینکداین فرش در آئینه ادبیات میرزا کارپت نگارخانه من rss نشریه طره من در تویتر ایمیل من در یاهو نگاشته های فیسبوکی